ای یوسف زهرای من...
تاریک و سرد و بی فروغ گشته است این دنیای من
برگرد و روشن کن دلم روشنگر شبهای من
در دوری تو آه من سرد است و ساکت مثل آب
آی و بر این جان خموش موجی بزن دریای من
مجنون تو تا مرگ رفت از دوریت در انتظار
ای کاش بیند قبل مرگ یکدم تو را لیلای من
اما نه! بی شک زنده است دل تا به لحظه وصال
حتی اگر بیند تو را در خواب ای رویای من
شمس و قمر در چشم من هیچ است ای شمس و قمر
در بند گیسوی توام زیباتر از زیبای من
یعقوب کنعان میشوم یا چون زلیخا در خزان
ماندست چشمانم به راه "ای یوسف زهرای من"
این روزها درمانده ام در راه ماندم ناامید
بیچارگان را چاره ای ای آخرین سودای من
شبهای جمعه بر لبم ذکر اباصالح بیا
بر خون زهرا منتقم عجل فرج آقای من
سر بر بیابان می روم با صد هزاران معصیت
من بی پناه و خسته ام ای مامن و ماوای من
ختم کلام "خسرو" شد این مصرع زیبا که تو
دل را به یغما برده ای غارتگر "یکتای" من
8/12/91
تهران